فکر کنید ساعت یک نصف شب است و شما بعد از یک ـســکــسـ خوب کنار پارتنر دلخواهتان خوابیدهاید. تلفنتان زنگ میزند و دوستی از شما کمکی میخواهد. لازم است که شما همین الان پیش او باشید و خودتان هم میل دارید که در این لحظه پیش او باشید . بلند میشوید لباس میپوشید و یک آژانس خبر میکنید؟ کار سادهای است؟
خب حالا که به همین سادگیاست فرض کنید پارتنر دلخواهی که کنارش خوابیده بودید همسرتان باشد. در این صورت شما مجبور هستید که در آن شرایط او را متقاعد کنید و یا خودتان متقاعد شوید. شما مجبور به دادن توضیحات زیادی هستید. حتی ممکن است همسرتان مجبورتان کند که بر خلاف میلتان او را همراه خودتان ببرید، با اینکه میداند و میدانید حضورش در آن شرایط برای شما و دوستتان ممکن است زیاد خوشآیند نباشد. اما این بیمنطقی تحمیلی ناشی از عشق و انحصار را باید بپذیرید وگرنه ممکن است مجبور بشوید بین دو ساعت میل به بودن در جای دیگری- به جز تختخواب همسر دلخواهتان- و یک عمر زندگی مشترک یکی را انتخاب کنید. اکثرتان در این شرایط تصمیم میگیرید همان جا روی تخت مشترکتان، که نشانهی یک عمر زندگی است بخوابید و از دوستتان با یک تلفن و یک مشت عذر چاخان آوردن معذرت بخواهید.